دیدار با خانواده سردار شهید غلامحسین سلیمانی؛ جای همیشگی سردار
  • 10 آگوست 2026
  • شناسه : 210887
    بازدید 5
    1

    در ادامه پویش اول خانواده شهدا همراه اعضای دفتر حفظ و نشر آثار رهبر شهید انقلاب، راهی خانه شهید سردار غلامحسین سلیمانی شدیم.

    ارسال توسط :
    پ
    پ

    به گزارش خبرگزاری مهر، در ادامه پویش اول خانواده شهدا، همراه اعضای دفتر حفظ و نشر آثار رهبر شهید انقلاب، ۳۰ تیر ۱۴۰۵ راهی خانه شهید سردار غلامحسین سلیمانی شدیم. من کمی دیرتر از بقیه رسیدم. وقتی وارد خانه شدم، دیدار شروع شده بود و مهمان‌ها دور تا دور اتاق نشسته بودند.

    تا وارد شدم و سلام کردم، دو خانمی که بالای مجلس نشسته بودند، از جا بلند شدند. دست دادند و خوشامد گفتند. بعد هم برای اینکه کنار من و دوستم بنشینند، از بالای مجلس به سمتی آمدند که ما قرار بود آنجا بنشینیم. از همان لحظه حدس می‌زدم دختران شهید باشند. صمیمیت و بی‌تکلفی‌شان، از همان برخورد اول، فضای خانه را برایم خودمانی کرد؛ طوری که انگار نه برای یک دیدار رسمی، بلکه به جمعی خانوادگی وارد شده‌ام.

    کنارشان نشستم و نگاهم را در جمع چرخاندم. سیدصولت مرتضوی، دوست و همرزم سال‌های دور شهید، حضور داشت. آقای محسن پاک‌آیین، عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر شهید انقلاب، به همراه دیگر اعضای دفتر نیز در جمع بودند. آقایی نیز مشغول صحبت بود که از میان حرف‌هایش فهمیدم برادر شهید است.

    برادر شهید می‌گفت غلامحسین تلاش می‌کرد هیچ پیام و سخنی از ولی‌فقیه روی زمین نماند. هر فرمان و دستوری را که آقا می‌دادند، وظیفه خودش می‌دانست و تلاش می‌کرد آن را به بهترین شکل انجام دهد. از میان همان چند جمله، تصویری از شهید در ذهنم شکل گرفت؛ مردی که مسئولیت را فقط در عنوان و جایگاه نمی‌دید. برایش مهم بود هر مأموریتی که به او سپرده می‌شود، درست انجام شود و به سرانجام برسد.

    شهید سلیمانی در سال‌های خدمت، از لرستان تا اصفهان، از تهران تا کرمان حضور داشت. هرجا کاری برای کشور بود و می‌توانست از عهده‌اش بربیاید، خودش را به آنجا می‌رساند و فعال می‌شد. پیش از آنکه در سال ۱۳۹۸ از سوی رهبر شهید انقلاب به ریاست سازمان بسیج مستضعفین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی منصوب شود، فرماندهی سپاه صاحب‌الزمان(عج) استان اصفهان را بر عهده داشت.

    اصالتش به چهارمحال و بختیاری می‌رسید و این تعلق برایش اهمیت داشت. می‌گفتند وقتی برای نخستین‌بار محل کارش را هدف قرار دادند، سراغ لباس بختیاری‌ای رفت که هدیه گرفته و در دفترش نگه داشته بود و آن را از ساختمان بیرون آورد؛ انگار در آن لحظه، پیش از هر چیز می‌خواست یادگاریِ ریشه‌هایش را از میان خطر بیرون ببرد.

    نگاهم به مبل کنار دستم افتاد. خالی بود. چفیه‌ای روی آن انداخته بودند و بالای مبل، کتیبه‌ای با پرچم ایران قرار داشت. روی بخش قرمز آن نوشته شده بود: «ایرانِ حسین تا ابد پیروز است.» قاب عکس شهید هم بالای مبل گذاشته بودند. حدسم این بود که مبل جای همیشگی شهید بوده باشد؛ و با خودم گفتم یادم بماند آخر دیدار از دخترانش فلسفه این مبل خالی را بپرسم.

    دختر بزرگ‌تر شهید شروع به صحبت کرد. از پدری گفت که با کتاب مأنوس بود. مادربزرگ و عمویشان از کتابخانه بزرگ او تعریف می‌کردند و مطالعه، از سال‌های دور، بخشی از زندگی‌اش بود؛ عادتی که فقط به سال‌های مسئولیت و فرماندهی محدود نمی‌شد. اما آنچه بیشتر در حرف‌های دختر شهید برایم جالب بود، حساسیت پدر نسبت به بیت‌المال بود. آن‌قدر مراقب بود که به خانواده می‌گفت: «فکر کنید پدرتان یک سرباز یا یک کارگر ساده است.» و دخترشان تا مقطع راهنمایی، واقعاً تصور می‌کرده پدرش یک سرباز است. شاید شهید سلیمانی می‌خواست دخترهایش پیش از آنکه جایگاه پدر را ببینند، ساده زندگی کردن و مسئولیت‌پذیری او را بشناسند.

    از مکتوم بودن پدر هم گفت؛ از کارهای زیادی که انجام می‌داد، اما کسی از آن‌ها خبر نداشت. حالا بعد از شهادتش، خانواده تازه دارند بخشی از آن کارها را می‌فهمند؛ کارهایی که او در تمام سال‌های زندگی، بی‌آنکه درباره‌شان حرفی بزند یا نامی از خودش ببرد، انجام داده بود. از حافظه خوب پدر هم گفت و اینکه هرجا و در هر جایگاهی قرار می‌گرفت، تلاش می‌کرد وظیفه‌اش را به بهترین شکل انجام دهد. برای او تفاوتی نداشت کجا خدمت می‌کند؛ مهم این بود که مسئولیتی که بر عهده گرفته، درست و کامل انجام شود.

    بعد دختر کوچک‌تر شروع به صحبت کرد. از علاقه پدر به دخترهایش گفت؛ از محبتی که در میان همه مشغله‌ها و جابه‌جایی‌های پی‌درپی، هیچ‌وقت کم‌رنگ نمی‌شد. از مادرشان گفت؛ مادری که معلم بود و چند سال پیش به رحمت خدا رفته بود. نقل کرد که پدر همیشه می‌گفت: «اگر مادرتان نبود، من هرگز نمی‌توانستم این‌طور کار کنم و از این شهر به آن شهر و از این لشکر به آن لشکر بروم.»

    همسر شهید چند سال پیش از دنیا رفته بود. حالا می‌فهمیدم چرا جای او در این خانه خالی است. با شنیدن حرف‌های دختر کوچک‌تر، به سال‌های آخر زندگی شهید فکر می‌کنم؛ به سال‌هایی که بعد از رفتن همسرش، باید بار دلتنگی را هم در کنار مسئولیت‌های سنگینش به دوش می‌کشید. زنی که سال‌ها پشتوانه جابه‌جایی‌ها و مأموریت‌هایش بود.

    نوبت به سیدصولت مرتضوی می‌رسد؛ دوستی که شهید سلیمانی را از سال‌های نوجوانی و پیش از انقلاب می‌شناخت. از مردی عاقل، فکور و آرام گفت؛ کسی که در جمع دوستان، حرفش فصل‌الخطاب بود. همیشه کتابی در دست داشت؛ هم برای بالا بردن اطلاعات عمومی و هم برای بیشتر کردن دانش نظامی‌اش. اما اهل تظاهر نبود. قرار نبود دیگران بدانند چه می‌خواند یا برای چه مسئولیتی خودش را آماده می‌کند. همان‌طور که خیلی از کارهایش را هم بی‌سروصدا انجام می‌داد. آقای مرتضوی گفت: «من شهادت می‌دهم ایشان همواره قلبش برای نظام و انقلاب می‌تپید. بنای مجاهدت ایشان واقعاً شهادت بود.»

    حرفش که تمام شد، دوباره نگاهم به قاب عکس شهید افتاد. مردی که شصت‌ویک سال زندگی کرد و سال‌های زیادی از آن را در لباس خدمت گذراند؛ تا سرانجام در ۲۶ اسفند ۱۴۰۴، در جریان حملات اسرائیل به تهران، به شهادت رسید.

    آقای محسن پاک‌آیین از نگاه سیاسی شهید گفت؛ از اینکه در مسائل سیاسی، تحلیل‌های دقیقی داشت و در بعضی جلسات، از جمله جلساتی در سطح شورای عالی امنیت ملی، تحلیل‌هایش قابل توجه و راهگشا بود.

    تصویری که از میان حرف‌ها برایم شکل گرفته بود، فقط تصویر یک فرمانده نظامی نبود؛ مردی بود اهل کتاب و فکر، آرام و بی‌ادعا، دقیق در مسئولیت و حساس نسبت به بیت‌المال. فرماندهی که از شهری به شهر دیگر می‌رفت، اما هرجا بود، تلاش می‌کرد کار را به بهترین شکل انجام دهد.

    بعد از پایان صحبت‌ها، نوبت روضه رسید؛ مثل همه دیدارهای خانواده شهدا. این بار روضه حضرت رقیه(س) خوانده شد. روز قبل، سالروز شهادت حضرت بود و ما هم در خانه شهیدی نشسته بودیم که سه دختر داشت.

    روضه که تمام شد، مجلس به پایان رسید. مهمان‌ها آرام‌آرام از جا بلند شدند و برای خداحافظی آماده شدند. چشمان من اما سمتی از خانه رفت که پرچم «السلام علیک یا اباعبدالله» را به دیوار زده بودند و پایین آن، میزی قرار داشت. روی میز، چند عکس شاسی از شهید دیده می‌شد؛ از روزهای جنگ و دفاع مقدس تا همین سال گذشته. میان عکس‌ها، تصویری از شهید در کنار رهبر شهید انقلاب و شهید محمد باقری بود. کنار قاب‌ها، قرآن و جعبه‌ای قرار داشت که یادگارهای شهید را در خود نگه می‌داشت؛ انگشتر، تسبیح و سردوشی‌های نشان سرداری.

    هنگام خداحافظی، دوباره کنار همان مبل ایستادم و سؤالی که در ذهنم بود یادم آمد. از دختر شهید پرسیدم: «این مبل، جای همیشگی پدرتان بود؟» گفت: «بله؛ پدر همیشه همین‌جا می‌نشست.» حدسم درست بود. چفیه، پرچم ایران و قاب عکس، جای همیشگی مردی قرار گرفته بودند که سال‌ها بی‌آنکه بخواهد دیده شود، کار کرده بود؛ حالا اما نبودنش را می‌شد از هر گوشه خانه فهمید.

    مبل هنوز همان‌جا بود؛ جای همیشگی شهید؛ اما این بار، خالی.

    ثبت نظر

    • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید منتشر خواهد شد.
    • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
    • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

    بیست − دوازده =