به گزارش خبرنگار مهر،جوامع در طول حیات خود ممکن است با چالشی روبرو شوند که فراتر از اختلافات سیاسی معمول، به لایههای عمیق هویت، فرهنگ و معیشت نفوذ کند. پدیده «قطبیشدن» و یا به تعبیر برخی از جامعه شناسان «دوجامعهای شدن»، وضعیتی است که در آن آحاد یک ملت به جای همزیستی در ذیل یک چتر ملی واحد، به دو گروه متفاوت تقسیم میشوند.
در جهان پیچیده امروز، یکی از بنیادینترین تهدیداتی که ثبات و آینده جوامع را هدف قرار داده، پدیده قطبیشدن ساختاری است. این وضعیت فراتر از تضاد آرا یا رقابتهای مدنی معمول است؛ قطبیشدن در معنای عمیق خود، زمانی رخ میدهد که یک پیکره واحد اجتماعی به دو قطب متفاوت تقسیم شود که نه تنها در منافع، بلکه در تعریف «حقیقت»، «اخلاق» و «هویت» با یکدیگر به چالش جدی برخوردهاند. در این حالت، جامعه با پدیده «دوجامعهای شدن» روبرو میشود؛ وضعیتی که در آن دو جهان زیستی متفاوت در دل یک مرز مشترک شکل میگیرد که میان آنها پل ارتباطی یا زبان مشترکی برای گفتگو وجود ندارد. این گسست، به مثابه زخمی عمیق بر پیکره اجتماع، فرآیندهای توسعه را مختل کرده و ظرفیتهای ملی را در مسیر فرسایش قرار میدهد.
ریشهشناسی این بحران نشان میدهد که قطبیشدن معمولاً از همپوشانی شکافهای اجتماعی آغاز میشود. در یک جامعه پویا، شکافهای طبقاتی، فرهنگی، مذهبی و سیاسی معمولاً یکدیگر را خنثی میکنند به این معنا که فردی ممکن است از نظر اقتصادی با کسی مخالف، اما از نظر فرهنگی با او همسو باشد. اما مسئله زمانی آغاز میشود که تمام این شکافها بر هم منطبق شوند؛ یعنی جامعه به بخش تقسیم شود که در ابعاد مختلف از هم جدا هستند.
توسعه، در معنای مدرن آن، بیش از آنکه به منابع زیرزمینی یا تکنولوژی وابسته باشد، بر بستر «سرمایه اجتماعی» میروید. سرمایه اجتماعی مجموعهای از هنجارها، اعتماد متقابل و همکاریهای داوطلبانه است که هزینههای حرکت رو به جلو را کاهش میدهد. در یک جامعه دوقطبی، اولین قربانی «اعتماد» است. وقتی شهروندان به یکدیگر به چشم تهدید نگاه میکنند سرمایه اجتماعی به سرعت زایل میشود. دوجامعهای شدن باعث میشود که انرژی عظیمی که باید صرف خلاقیت، تولید و حل معضلات کلان (مانند بحرانهای زیستی یا اقتصادی) شود، صرف اصطکاک داخلی و خنثیسازی توانمندیهای قطب مقابل گردد. در واقع، توسعه در زمینی که نیمی از بازیگرانش در حال تخریب نیم دیگر هستند، عملاً غیرممکن است.
یکی از جدیترین آسیبهای این وضعیت، ایجاد «فقر نظری» و حاشیهنشینی نخبگان است. در جوامع قطبی شده، معیار سنجش توانمندیها از «تخصص و کارآمدی» به موارد دیگر تغییر مییابد و این امر منجر به ایجاد یک خلاء فکری شده و همه را به سمت تصمیمات هیجانی، کوتاهمدت و فاقد پشتوانه علمی سوق میدهد.
از منظر اقتصادی، دوقطبیشدن آشتیناپذیر به معنای عدم قطعیت و بیثباتی مزمن است. هیچ برنامه توسعهای در درازمدت بدون اجماع نسبی تمامی نیروهای اجتماعی به نتیجه نمیرسد. وقتی جامعه با این چالش روبرو است، امنیت سرمایهگذاری را از بین میبرد و اقتصاد را به جای تولید، به سمت رانت و فعالیتهای سوداگرانه سوق میدهد.در حقیقت، شکافهای عمیق اجتماعی مانع از آن میشوند که جامعه بتواند بر سر خیر عمومی توافق کند؛ چرا که هر گروه نفع خود را در ضرر گروه مقابل میبیند و این بازی با حاصلجمع صفر، در نهایت سیستم اقتصادی را دچار چالش جدی میکند.
در لایه فرهنگی و هویتی، مسئله با اهمیت تر است. وظیفه فرهنگ، پیوند زدن افراد با پیشینهها و باورهای متفاوت به یک کل واحد است. اما در شرایط قطبی، هویت به سلاحی برای طرد دیگری تبدیل میشود. تفاوت در سبک زندگی، پوشش، زبان یا باورها، به جای آنکه فرصتی برای تکثر باشد، به مرزهایی برای جداسازی تبدیل میشوند. این دیوارهای نامرئی باعث میشوند که افراد تنها در اتاقهای پژواک خود زندگی کنند و فقط صداهایی را بشنوند که باورهای قبلیشان را تایید میکند. این انسداد ارتباطی، قدرت درک همدلانه را از بین می برد.
برای برونرفت از این چالش ساختاری، راهکارهای متعددی وجود دارد که اولین و حیاتیترین آنها، بازگشت به شمولگرایی است. ساختارها و نهادهای مدنی باید به بازنمایی واقعی تمامی اقشار جامعه بپردازند. به رسمیت شناختن تکثر، به عنوان یک واقعیت اجتماعی، کلید اصلی ترمیم شکافهاست.
راهکار دوم، احیای «حوزه عمومی» و نهادینهسازی گفتگو است. گفتگو در اینجا به معنای گپوگفتهای دوستانه نیست، بلکه به معنای ایجاد سازوکارهای نهادمندی است که در آن طرفین بتوانند بر سر قواعد بازی به توافق برسند. رسانههاد و دانشگاهها در این میان نقشی حیاتی دارند تا به بازسازی پلهای ارتباطی میان قطبهای جامعه کمک کنند. هدف از این گفتگوها، رسیدن به یک نظر واحد نیست، بلکه رسیدن به یک همزیستی مسالمتآمیز در عین تفاوت است.
همچنین، عدالت توزیعی و کاهش نابرابریهای ساختاری، زیربنای مادیِ صلح اجتماعی است. در بسیاری از موارد، قطبیشدن فرهنگی و سیاسی، پوششی برای اعتراض به بیعدالتیهای اقتصادی است. وقتی فرصتهای رشد به صورت عادلانه در اختیار همگان قرار نگیرد، جامعه به سمت رادیکالیسم متمایل میشود. بنابراین، هرگونه برنامه توسعهای باید با پیوستهای عدالتمحور همراه باشد تا از ایجاد احساس تبعیض و به تبع آن، دوقطبی شدن جامعه جلوگیری کند.
قطبیشدن جامعه، یک مسیر بیبازگشت نیست، اما درمان آن نیازمند ارادهای جمعی و شجاعتی اخلاقی برای عبور از منافع گروهی به نفع منافع ملی است. توسعه واقعی تنها در فضایی رخ میدهد که در آن تفاوتها به رسمیت شناخته شوند، تخصص بر وفاداری اولویت یابد.










ثبت نظر