کوره‌ای که در جنگ هم خاموش نشد؛ روایت زنی که از یک سرگرمی کارآفرین شد
  • 5 سپتامبر 2026
  • شناسه : 218620
    بازدید 3
    0

    کارگاهی که از یک کلبه چوبی در حیاط خانه و با نگاه‌های پرمهر پدرش که بدرقه راهش شده بود شروع شد، حالا فقط محل ساخت سفال نیست؛ جایی است برای ساختن مهارت، استقلال و امید.

    ارسال توسط :
    پ
    پ

    خبرگزاری مهر – گروه جامعه، فاطمه روزبهانی راد: در انتهای خیابان، جایی میان هیاهوی ساختمان‌های بلند و رفت‌وآمد آدم‌ها، اتاقک کوچک و سفیدی از لابه‌لای شاخ‌وبرگ درختان خودش را به چشم‌ها تحمیل می‌کند؛ ساختمانی ساده که شاید در نگاه اول هیچ تفاوتی با صدها ساختمان دیگر نداشته باشد، اما پشت دیوارهای سفیدش دنیایی جریان دارد؛ دنیایی ساخته‌شده از آب، خاک، آتش و دست‌های هنرمند.

    اینجا قرار نیست چیزی صرفاً ساخته شود؛ قرار است قصه‌ای شکل بگیرد.

    قصه‌هایی که ابتدا مشتی خاک‌اند، بعد روی چرخ سفالگری می‌چرخند، زیر انگشتان هنرمند جان می‌گیرند و در نهایت راهی کوره می‌شوند تا آتش، آخرین امضای خود را پای آنها بزند و به آن‌ها ماندگاری ببخشد.

    در ابتدای ساختمان، زنی خوش‌رو و پرانرژی به استقبالمان می‌آید؛ کسی که قرار است راوی این قصه باشد. قصه آدم‌هایی که سفارششان را با خود به کارگاه می‌آورند و هنرمند، آن را با آب و خاک درمی‌آمیزد و به چیزی تبدیل می‌کند که می‌توان سال‌ها لمسش کرد.

    «عاطفه اسروش» صاحب این کارگاه است؛ هنرمندی متولد ششم شهریور ۱۳۷۰ که بخش مهمی از زندگی خود را با خاک، رنگ، لعاب و چرخ سفالگری گره زده است.

    در را که باز می‌کنیم، تصویر داخل کارگاه با نمای ساده بیرونی فاصله زیادی دارد.

    قفسه‌ها پر هستند؛ پر از کوزه، لیوان، گلدان و ظرف‌هایی که هیچ‌کدام شبیه دیگری نیستند. انگار هرکدام شخصیت مستقلی دارند و قرار نیست هیچ دو تکه‌ای دقیقاً یک داستان را روایت کنند.

    اینجا خبری از تولید انبوه و محصولاتی که شبیه هم از یک خط تولید بیرون می‌آیند نیست.

    هر ظرف، ردپایی از سلیقه یک آدم را با خودش دارد.

    یکی رنگ خاصی می‌خواهد، دیگری طرحی متفاوت. یکی سفارش یک لیوان برای هدیه دارد و دیگری گلدانی می‌خواهد که دقیقاً با فضای خانه‌اش هماهنگ باشد.

    در واقع، مشتری فقط یک ظرف سفارش نمی‌دهد؛ او بخشی از خواسته و سلیقه خودش را به هنرمند می‌سپارد.

    و اینجا، خاک قرار است آن خواسته را به یک شیء ماندگار تبدیل کند.

    کوره‌ای که در جنگ هم خاموش نشد؛ روایت زنی که از یک سرگرمی کارآفرین شد

    قفسه‌هایی پر از قصه

    چند قدم که جلوتر می‌رویم، چشم‌ها دیگر نمی‌دانند باید روی کدام ظرف مکث کنند.

    کوزه‌ها، لیوان‌ها و گلدان‌ها کنار هم نشسته‌اند؛ اما هرکدام رنگ و فرم خاص خودشان را دارند. بعضی‌ها ساده و مینیمال‌اند و بعضی دیگر پر از نقش و رنگ.

    روی هرکدام می‌توان نشانی از ساعت‌ها کار، آزمون و خطا و دقت دست هنرمند را دید.

    اینجا حتی تفاوت‌های کوچک هم مهم‌اند؛ یک خط روی بدنه، تغییر رنگ لعاب، یک نقش دست‌کشیده یا فرم متفاوت لبه یک لیوان.

    چیزهایی که شاید در نگاه اول جزئی به نظر برسند، همان چیزهایی هستند که یک محصول دست‌ساز را از یک کالای معمولی جدا می‌کنند.

    «عاطفه اَسروش» درباره هرکدام که صحبت می‌کند، انگار دوباره به لحظه‌ای برمی‌گردد که آن قطعه هنوز یک تکه خاک بوده است.

    قطعه‌ها فقط محصول نیستند؛ خاطره‌اند.

    خاطره سفارش‌دهنده، سلیقه او و البته ساعت‌هایی که هنرمند برای ساختنشان صرف کرده است.

    کوره‌ای که در جنگ هم خاموش نشد؛ روایت زنی که از یک سرگرمی کارآفرین شد

    همه چیز از یک سرگرمی شروع شد

    می‌گفت: «همه چیز از یک سرگرمی شروع شد؛ از ساعت‌هایی که باید پر می‌شدند و ذهنی که نمی‌توانست کاری را فقط برای گذران وقت انجام دهد.»

    آن روزها با لیسانس کامپیوتر، در یک شرکت خودرویی مشغول به کار بود؛ رشته و شغلی که هیچ شباهتی به خاک، گل و سفال نداشت. اما علاقه‌ای که ابتدا قرار بود تنها بخشی از اوقات فراغتش را پر کند، خیلی زود مسیر دیگری پیش پایش گذاشت.

    بر این اعتقاد بود که: «گرچه برای سرگرمی شروع کردم، اما همیشه این ذهنیت را داشتم که اگر قرار است آموزشی ببینم، باید جایی باشد که برایم ارزش داشته باشد و مدرک معتبری هم داشته باشد.» برای تحقق این تصمیم، پا به جهاد دانشگاهی دانشکده هنر گذاشت.

    آموزش سفالگری را هم‌زمان با شغلش آغاز کرد و وقت‌های خالی‌اش را در کارگاه‌ها به کارآموزی گذراند؛ جایی که قرار بود دست‌هایش کم‌کم با گل آشنا شوند و راه خودشان را پیدا کنند.

    پس از مدتی، به امید تحقق رویا از شغلش بیرون آمد و با پولی که در اختیار داشت و با کمک یکی از استادانش، کارگاه راه انداخت.کارگاهی که از حیاط خانه شروع شد. پدرش که عمرش را پای چوب و سازه‌های چوبی گذرانده بود، حالا برای حمایت از دخترش، گوشه حیاط خانه کلبه‌ای چوبی ساخت؛ اتاقکی کوچک که به مرور با ابزار، وسایل و کوره پر شد.

    همه چیز آرام‌آرام شکل گرفت؛ درست مانند سفالی که ابتدا تکه‌ای گل است و بعد از ساعت‌ها کار، حرارت و صبر، شکل نهایی خود را پیدا می‌کند.

    کارآموزی ادامه داشت، اما سرعت یادگیری‌اش خیلی زود او را از جایگاه یک کارآموز فراتر برد. مدیر کارگاه پیشنهاد داد همان‌جا بماند، حقوق بگیرد و به هنرجویان تازه‌وارد آموزش دهد. این نخستین تجربه آموزش او بود.

    کوره‌ای که در جنگ هم خاموش نشد؛ روایت زنی که از یک سرگرمی کارآفرین شد

    این‌بار فقط برای یاد گرفتن نبود

    اسروش می گفت که «بچه‌هایی می‌آمدند که هیچ آموزشی ندیده بودند و من کار را به آن‌ها یاد می‌دادم. کم‌کم کلاس‌ها را هم اداره می‌کردم.»

    همین‌جا بود که مسیرش به سمت آموزش جدی‌تر شد؛ مسیری که بعدها بخش مهمی از هویت کاری او را شکل داد. امروز پنج سال سابقه آموزش سفالگری به کودکان دارد و در سراهای محله، آموزشگاه‌ها و کارگاه‌های مختلف، تجربه آموزش به گروه‌های سنی متفاوت را پشت سر گذاشته است.

    دیگر کلبه کوچک پدری پاسخ‌گوی نیازهایش نبود و تولید بیشتر شد و کارگاه از خانه بیرون آمد. با این حال، هیچ‌وقت انتخابش تولید انبوه نبود. به گفته خودش، شاید رمز موفقیتش این بود که در هیچ شرایطی، حتی زمان جنگ، چراغ کارگاه و آتش کوره‌هایش خاموش نشد.

    کوره‌ای که در جنگ هم خاموش نشد؛ روایت زنی که از یک سرگرمی کارآفرین شد

    هنرجوها در جنگ هم حاضری می‌زدند

    در ایام جنگ، صدای جنگنده و انفجار از فاصله دور و نزدیک به گوش می‌رسید، اما هنرجویان می‌آمدند؛ این بار نه صرفاً برای ساختن و نقش دادن به گل، بلکه برای آرامش از فضای ملتهب بیرون و کمی امید به زندگی.

    کم‌کم شاگردان قدیمی‌تر نیز وارد روند تولید شدند. کسانی که یک سال یا بیشتر آموزش دیده بودند و مهارت لازم را پیدا کرده بودند، سفارش‌ها را انجام می‌دادند؛ یکی نقاشی می‌کرد، دیگری لعاب می‌زد و هرکس بخشی از کار را برعهده می‌گرفت.

    کارگاه دیگر محل کار یک نفر نبود؛ جایی بود که هرکس راه استقلال و کسب‌وکار خودش را پرورش می‌داد.

    دو سال بعد، در کنار کارگاه یک کافه دنج زدند؛ یک خانه ویلایی باصفا که برای شهرداری بود و حیاطش تبدیل به کافه شد تا برای برگزاری کلاس و ورکشاپ استفاده شود. سازه‌های بچه‌ها آنجا درست می‌شد و برای پخت، داخل کوره کارگاه می‌رفت.

    کوره‌ای که در جنگ هم خاموش نشد؛ روایت زنی که از یک سرگرمی کارآفرین شد

    وام برای توسعه کارگاه

    او برای توسعه کارگاه به دنبال وام رفت. ابتدا با جواز کسبی که براساس مدرک آموزشی‌اش گرفته بود، سراغ دریافت تسهیلات رفت، اما مسیر ساده نبود. از جایی که انتظار دریافت وام داشت، دست خالی برگشت.

    قرار بود از سازمان میراث فرهنگی وام دریافت کند، اما به او گفته شد جلوی وام‌ها را گرفته‌اند و در نهایت، از طریق کمیته امداد مسیر دیگری پیش رویش قرار گرفت.

    با وام کارآفرینی کمیته امداد تجهیزات خریداری کرد، اما حمایت فقط به تسهیلات مالی محدود نشد. بازدید از کارگاه، دعوت به نمایشگاه‌ها و فراهم کردن فرصت عرضه محصولات، بخش دیگری از تجربه او از همکاری با این مجموعه بود.

    فروش حضوری فقط فروش محصول نیست

    و هنوز هم با شوق از نمایشگاه‌هایی حرف می‌زند که فقط برای خودش برگزار نشده بودند.

    غرفه‌ای که به او داده می‌شد، فقط برای فروش محصولات خودش نبود. بخشی از میز را به شاگردانش می‌داد تا آن‌ها هم کارهایشان را عرضه کنند.

    می‌گوید: «ذوق بچه‌ها را که می‌دیدم، انگار عروسی‌شان بود. وقتی کسی از کنار کارشان رد می‌شد و می‌گفت چقدر قشنگ است، آن‌قدر خوشحال می‌شدند که برای من از هر چیزی مهم‌تر بود.»

    برای او فروش حضوری فقط فروش یک محصول نیست؛ تمرینی برای ایستادن مقابل مشتری، حرف زدن، معرفی کردن و باور داشتن به کاری است که با دست ساخته شده است.

    دو سال گذشت و برای بار دوم، کمیته امداد یاری‌رسان شد؛ این بار برای خرید کوره دوم و پیشرفت بیشتر کارگاه.

    اسروش می‌گفت: «من دقیقاً در اوج نیاز کمک به من رسید؛ درست همان‌جایی که داشتم کم می‌آوردم، خدا دستم را گذاشت توی دست بندگانش. درست همان‌جایی که لازم داشتم، لطف خدا شامل حالم شد.»

    و اما جنگ؛ مصیبتی که گریبان‌گیر همه شد.

    در جوش‌وخروش نمایشگاه برای عید بودیم و کلی کار زده بودیم. تازه به چندتا از شاگردانم قول داده بودم محصولاتشان را بیاورند تا فروش را یاد بگیرند.

    اما صبح روز اول نمایشگاه، کشور مورد تجاوز دشمن قرار گرفت و آغاز جنگ ۴۰ روزه بود.

    ظهر روز شنبه، ۹ اسفند، که برای جمع کردن وسایلم به محل نمایشگاه رفتم، همه با حالتی پریشان و گریان در حال جمع کردن وسایل بودند. عده‌ای هم که هرچه بود را ول کرده بودند و رفته بودند.

    و ما ماندیم کلی کار زده شده و نمایشگاهی که هیچ وقت برگزار نشد.

    کوره‌ای که در جنگ هم خاموش نشد؛ روایت زنی که از یک سرگرمی کارآفرین شد

    مشکل بزرگ‌تر، افزایش قیمت مواد اولیه است.

    بخش زیادی از مواد مورد استفاده در سفالگری وارداتی است و افزایش قیمت‌ها، هزینه تولید را برای کارگاه‌های کوچک بیشتر کرده است. در چنین شرایطی، رقابت با تولیدکنندگان عمده برای بسیاری از هنرمندان کوچک دشوارتر از همیشه شده است.

    او می‌گوید در بازار امروز، تولیدکننده‌ای که یک محصول را در تعداد بالا تولید می‌کند، می‌تواند آن را با قیمتی بفروشد که یک کارگاه کوچک توان رقابت با آن را ندارد. برای همین، او مسیر دیگری را انتخاب کرده است؛ تولید سفارشی و تک‌نسخه.

    گلدانی برای مطب یک دندانپزشک، با رنگ‌هایی که باید از فضای مبلمان و دکوراسیون آنجا الهام بگیرند؛ سفالی که قرار نیست شبیه صدها نمونه دیگر باشد.

    او می‌گوید کار سفارشی سخت‌تر است، اما همین سختی بخشی از هویت کار او شده است.

    امروز تولید انبوه تقریباً جای خود را به آموزش و سفارش‌های خاص داده است. شاگردان در کارگاه کارهای خودشان را انجام می‌دهند و در کنار آن، اگر سفارشی باشد، هرکس متناسب با مهارتش بخشی از آن را برعهده می‌گیرد.

    در میان تمام صحبت‌هایش، اما یک چیز بیشتر از هر چیزی به چشم می‌آید؛ اینکه داستان این کارگاه فقط داستان ساختن ظرف و گلدان نیست.

    داستان ساختن آدم‌هایی است که شاید روزی برای اولین‌بار با دست‌هایشان گل را شکل داده‌اند و امروز بخشی از میز یک نمایشگاه را به خود اختصاص داده‌اند.

    آدم‌هایی که یاد می‌گیرند از تکه‌گلی ناچیز، هنر و خلق کنند و چیزی باارزش و گران‌بها ارائه دهند.

    کودکانی که از دو سال‌ونیمگی همراه مادرشان وارد کلاس شده‌اند، نوجوانانی که آموزش دیده‌اند و هنرجویانی که حالا برای خودشان سفارش می‌گیرند.

    کارگاهی که از یک کلبه چوبی در حیاط خانه و با نگاه‌های پرمهر پدرش که بدرقه راهش شده بود شروع شد، حالا فقط محل ساخت سفال نیست؛ جایی است برای ساختن مهارت، استقلال و امید.

    و شاید همین، مهم‌ترین چیزی باشد که از دل گل و خاک بیرون آمده است.

    ثبت نظر

    • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید منتشر خواهد شد.
    • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
    • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.

    18 − 13 =